تبليغاتX
Zhtml> ** پاتیمار قلب سونیا

پاتیمار قلب سونیا



 

 ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار
روشنگر شبهاي بلند قفسم بود

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت14:57 توسطسونیا|


من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود...

 

 

 

 

 

 

ومن امشب زیر این اسمان رنگ خدا

بار دیگر به بلندای غمت خواهم گفت که

تو در قلب منی...

ومن امروزتوی این کوچه تنگ

که به پهنای دلت مینازد

به وضوح نگهت خواهم گفت که

تو در قلب منی...

ومن اکنون به قسم یاد کنم

که نه شب وروز

بلکه

تا ان زمان که جان در دل این شیدا

هست

به همه خواهم گفت که

تودر قلب منی...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت23:4 توسطسونیا|


 نفرين به دست سرنوشت قسمت من رو بد نوشت

نفرين به اين اتشي كه افتاده توي اين بهشت

نفرين به دستاي  تو كه  زنجير عشق رو پاره كرد

نفرين به به اون نگاه تو كه قلبمو بيچاره كرد

نفرين به قاب عكس تو به روي ديوار اتاق

نفرين به اون سنگ دلت از من نمي گيره سراغ

نفرين به كار روزگار از تو چي مونده يادگار

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت23:35 توسطسونیا|


تعريف عشق، مثل نگاه تو مشكل است

شايد كه عشق، سيب قشنگ مقابل است

تعريف عشق از لب سرخت شنيدني است


+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت13:26 توسطسونیا|


امروز، چهاردهم فبروري يا بيست و پنجم دلو، روز والنتاين است. اين روز را روز عشاق، روز دوست داشتن و عشق ورزيدن مى نامند

 ...............................

 
زندگی یعنی نگاه آفتاب

زندگی يعنی دو رکعت عشق ناب
زندگی یعنی نگاه آفتاب
زندگی خورشيد پر خون است و بس
سايه لک بيد مجنون است و بس
زندگی فریاد سرخ بادهاست
انعکاس تیشه فرهادهاست

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت23:19 توسطسونیا|


 

گفته بودم باش تا معني معجزه را ببيني؟ بودنت معجزه‌اي بالاتر از طاقت من است

  

 


تو را براي وفاي تو دوست مي دارم
*
*
*
وگرنه دلبر پيمانه شكن فراوان است



 

 

تقديم به يك عمر زندگي

 

اي سفر كرده من اي مسافر عزيز رفتي و بر گزيدي راه ترديد و گريز

خونه بي حضور تو مثل زندونه غمه انگاري حياطمون پر دردو ماتمه

اشاره به رفتنت شروع تنهاييام تورو به خدا بگو كه دارم بيام

 

اي عشق من به انتظار غريبانه ام پايان ده. من منتظر امدنت هستم

 

 

 

 

 

 

وقتي كه رفتي اشك شد شبهاي تنهاييم

گونه هام تر شد از شدت تنهايي

دلم پرپر شد ز غم بي وفايي

ارزان فروشيه عشق و جدايي

 

 

 


رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن
....
دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دل شكستن كار آسانيست حرفش را نزن

 

 

 

 

 

 

سيب

 مي خوردم به ياد

 خاطرات

و بوسه هاي تو بوي سيب ميدادند

 

 

 

 

هر انچه هست و هر انچه بود.هر انچه ديروزمان را ساخت و به فردا فردايي  بخشيد

امروز خواهد مرد. من ميترسم . من از خاطره شدن بيم دارم. از گم شدن در قلب

ثانيه ها.مرا به دست خخاطره ها مسپار.كه نمي خواهم امروزم واقعيت باشم و فردا خاطره

.بگذار در طلوع هر سلام خورشيد چشمانت جاري باشم

كه تو براي من بال پروازي

 

 

 

 

عاقبت از عشق تو خاك كليسا مي شوم.ميكشم دست از مسلماني مسيحا

ميشوم انقدر بنشينم در كشتي عشقت روز و شب يا به عشقت ميرسم يا

غرق دريا ميشوم

 

 

 

 

 

 

 

تقديم به او كه حتي دوريش حس زندگي ميبخشد. كسي كه تپش هاي قلبش فاصله هارا در هم مينوردد

و اوج زندگي را قلم ميزند

در مكتب ما رسم فراموشي نيست..

در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست...مهر تو گر به هستي ما فتاد...هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

 

 

 

 

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و ادمي فاصله اي نيست نيست

من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر

سر زده مي ايدو راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم؟

 

 

 

 

 

زمان مي گذرد. روزها مي گذرند

گرچه تو نيستي تا تمام احساسم را تقديمت كنم... تا تمام وجودم براي

تو شود.اما ياد مقدست در رگهايم جاريست

 

 

 

 

 

در ميان گل گشتم و عاشق شدم

تو چه بودي كه تورا ديدم و ديوانه شدم

عاشقت گشتم به گفتي عاشقان ديوانه اند

عاقبت عاشق شدي ديدي توهم ديوانه اي

 

 

 

 

من از تماميت يك عشق سخن ميگويم بر فراز ويرانه هاي قلبم....

ويرانه هايي حاصل از تهاجم ناگهاني چشمانت....و چه كودكانه دروغ ميگفت

كه شهر در امن و امان است

 

 

 

 

 

به نام لحضه هاي با تو بودن

شبي از عشق تو سرودن

به نام نامي گلهاي وحشي

كه با يادت شبي قفلي گشودن

 

 

 

 

ابليس درونم مرا به فماري نا عادلانه كشيده است

قماري بي رحم بر سر علاقه ام

مني مغرور كه كسي از جنس خودم را دوست دارم

 

 

 

 

نميدانم در سالهاي سخت و دشوار زمان مردنم ايا خداوند در اغوش تو

جانم را ميگيرد يا اين ارزو در نطفه ميميرد

 

 

 

 

فردا اگر از راه نمي امد

من تا ابد در كنار تو ميماندم

من تا ابد عشقم را

در افتاب عشق تو مي خواندم

 

 

 

وقتي دستات تو دستمه. يه بوسه از تو بستمه

بلا نبيني چشماتو.چشمات تموم هستمه

مردم هرچي ميخوان بگن.من عاشقتم.دوست دارمت

ميون خونه دلم.فقط تورو ميزارمت

 

 

 

 

 

 

 

 

 



آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 

 

 

 

 

آرزوي پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بي محبت ميخواهم سفر كنم ، سفر به سوي سرزمين خوشبختي ها و كاش همسفري بود و آن همسفر من تو بودي آروزي شنيدن صداي نفسهايت را دارم

 

 

...اگر ماه بودم بهر جا که بودم

سراغ تورا از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم بهر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی ـ بصد ناز ـ شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی بهر جا که بودم

مرا می شکستی . مرا می شکستی

 

 

تقديم به تنها بهانه زنده ماندنم

همان طور كه شاپركها نمي توانند دشت آبي آسمان را از ياد ببرند

من هم چشمان زيبايت را فراموش نميكنم

تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلكه در قلبم جا دارد

و نبض حياتم بعد از خدا به ياد تو مي تپد

اي كاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام



 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت18:57 توسطسونیا|


نوشته هاي پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مرداد 1386



پبوند وبلاگ
عاشقانه(مونا)

::طراح قالب ::

پیوند روزانه
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com